~ ۲۸ مرداد ۱۳۸۹
تازه از جزیره اومدیم. همین الان یک عالمه لباس ریختم تو ماشین. پاچههای شلوارم خیس بود هنوز. دست کردم تو جیبهای پشتش. پر از شن بود. شنهای ریز و سفید. من هر چند وقت یکبار باید برم. حالم رو یکجوری میکنه جزیره. وقتی که میدوای و یه عالمه گنجشکی رو که روی شنها نشستن رو میپرونی به آسمون. وقتی پاهام فرو میره توی زمین. میره دفن میشه اون زیر دونههای شنی. حتی خیلی چیزای دیگه هست حالم رو یکجوری میکنه. نمیگم خوب. خوب و بد برا من معنی نداره انگار. کاش فقط برف هم میومد اونجا. جاش خیلی خالیه تو زندگیم. خیلی.
شنیدم اینجا یک ماهی هست فیل.تر شده. دلم گرفت. این یعنی وقتی میام ایران دیگه حتی خودم هم ندارمش. لااقل تا جاهایی هستم که فیل.تر توش معنی به زور خفه کردن صداها رو نداره میتونم خودم بهش سر بزنم. ببینمش. آخه من عاشق اون فلیکر گوشه سمت راستشام. عاشق اون چترای بالای صفحهش. میخوام هی توی فلیکر عکس ببینم, استار کنم و بعدش با ذوق و شوق بیام ببینم اومده توی اینجا. دلم قیافه و ریختش رو میخواد.مغزم هیچ فرمانی نمیده. مثلا الان نه ناراحتم نه شاد. مغزم خواب رفته فقط.
ساکتتر و محوتر شدن خاکستریه. خاکستری هم رنگ خوبیه. رنگ مهربونیه. خاکستری شدم. دارم تلاش مضاعفی میکنم رنگهای دیگهرو کنار خودم بپذیرم, بنشونم.
صدای بوق ماشین دراومد. باید برم. یکسری لباس مچاله و بینوا منتظر من به هم پیچیدن.
— لینک مستقیم | اراجیف خاصگونه، دیوارها قد کشیدهاند - دیدگاهها خاموش
~ ۱۶ مرداد ۱۳۸۹
با صدای زنگ تلفن از خواب پریدم. گیج میزدم. چندین روزه سردرد و چشمدرد ول نمیکنه. توی چشمام آتیش روشن میشه یک دفعهای. خداحافظی که کردم دیدم دارم از تشنگی خفه میشم. رفتم سر یخچال. دلم آب نمیخواست. کشو رو کشیدم بیرون. فقط یهدونه پرتقال مونده بود. دولا شدم برداشتمش اما از اونجایی که من به احتمال خیلی زیاد باید کوآلا میشدم نه از گونههای انسانی حتی اون کیسه تورتوری نارنجی پرتقال رو که خالی و ولو شده بود رو برنداشتم بندازم دور. وایسادم جلوی سینک. سعی کردم با چاقو مثل آدمیزاد پوست بکنمش اما به انگشتهام زحمت دادم. هرچی جلوتر میرفتم میدیدم چه ولعی دارم برا خوردن این پرتقال خنک. گلوی خشک و چشای داغ و پردردم لهلهای میزدن. یکهو بیهیچی دلیلی یاد بهمن احمدی امویی و دیگرون توی زندان افتادم. با خودم گفتم یعنی چقدر تشنه شدن؟ از خواب پریدن و نخوردن و دوباره خوابیدن؟ توی تاریکی جلوی سینک وایساده بودم نیمساعتی. بغضه هی باد کرد هی فرو خورده شد. آخرش دیدم چشام خیلی تشنهتر از منن. گذاشتم راحت آب بخورن. وقتی تموم شد. فینفین کنان پرتقال رو آوردم زیر لحاف توی تاریکی با خجالت خوردم. من جای روزگار خجالت کشیدم. برای کوتاهی دستم برای انجام کاری خجالت کشیدم. اما پرتقال رو خوردم چون گلوی هقهق کرده نیازش داشت.
— لینک مستقیم | در ازای زندگی، دیوارها قد کشیدهاند - دیدگاهها خاموش
~ ۱۳ مرداد ۱۳۸۹
به تماشای آبهای سپید گوش میدم. میذارم تا حسین علیزاده زخمه بزنه. وقتی وا میدم. وقتی تمام روح و تنم درگیر نواهاش میشه دیگه دست من نیست. نباید مقاومت کنم. چند ساله به خودم فهموندم. فقط نمیدونم چرا هی چهره عبدالرضا تاجیک میاد جلو چشمهای من. ربط دارن به هم؟
— لینک مستقیم | در ازای زندگی - دیدگاهها خاموش
~ ۶ مرداد ۱۳۸۹
یه سیمچین برداشتم همه سیمها رو قطع کردم. یکی باشه, رو اعصاب نباشه بسه. ایمان آوردم بهش و بساطها رو جمع کردم. دردآور بوده و هست اما واجب بود. سیمچین رو گذاشتم ته جیب جینم. همیشه باید دم دستم باشه. چندتا سیم رو نشون کردم اما هنوز مردد موندم. زیاد طول نمیکشه این تردید اما. سیمها خودشون مشتاقن اصلا. برقهای خاصی دارن.
تقصیر من نیست.
* با صدای شاهین نجفی باید شنیدش
— لینک مستقیم | اراجیف خاصگونه، در ازای زندگی - دیدگاهها خاموش
~ ۳ مرداد ۱۳۸۹
آقای حداد عادل(!)
جالب بود که دیدم برای مدرسه راهنمایی پسرانه فرهنگ تبلیغ میکنید در خبرگزاری مهر. خیلی هم تاکید شده بر مدیریت شما. راستی, در مدرسه مذکور عدالت ناب هم منش و سیره همه هست و قرار است تدریس شود یا از نوع عدالتهای خاص خودتان در آنجا پیدا میکنیم؟
با تشکر
یک جوینده عدالت در قاموس شما
— لینک مستقیم | در ازای زندگی - دیدگاهها خاموش
~ ۳۱ تیر ۱۳۸۹
میخوام مثل مامان باشم. همهجوره. نمیتونم. میدونم خودم. خیلی هم میدونم اما اگه خواستنش توی دل خودم عیب داره؟
امروز لوبیا سبز پاک کردم. بخار دادم. بادمجون پوست کندم. خوابوندم تو آبنمک. سرخ کردم. چندتا شون رو گذاشتم کبابی کنم. همه رو بسته بندیهای نازک و مرتب کردم. عینهو کتاب. همه بستههای سبزی و گوشت و همهچیز مامان توی فریزر مثل کتابهایی میمونه با قطر کم. همه مرتب و یک اندازه. من هم تلاش کردم. گذاشتمشون تو فریزر برای ماه رمضون. آماده باشن. بعدش هم که شام رو راست و ریست کردم. وقتی به جوش افتاد. همه ظرفهای کثیف شده رو شستم. چراغ رو خاموش کردم. یه لیوان چایی ریختم. همینطور که پشت میز نشسته بودم. به دستهام نگاه کردم و خندیدم. عین مامان.
.
قاب عکسش توی بغلمه. چه دست به سینه و آروم نشسته کنار هفتسین.
— لینک مستقیم | دیوارها قد کشیدهاند، گنجیشک دلم می زنه پَرک - دیدگاهها خاموش