دُنت ترای تو فیکس می
عاشق اون صحنهها, همونجا که فهمید کشتن. دیگه نیست. دیگه نفس نمیکشه. وقتی پشتش رو کرد و آروم آروم دوید. وقتی از شدت بهت و ناراحتی صندلی رو خُرد کرد. وقتی سرش رو گرفت میون دو تا دستهاش و هوار کشید. من دیدم که اشکهاش پرت میشن این سمت و اون سمت. خوشحالم که کسی اونجا نبود که بهش بگه خدا صبرت بده. طاقت بیار و باقی مزخرفات. خودش با زجر خودش کنار اومد. غمش خزید توی تنش. دوباره با داغ دلش قد راست کرد.
.
ناامیدی همیشهم رو به همه امیدهای الکی و طلبهای صبر و خوشبینیهاتون ترجیح میدم. تنهام میذارین؟
که هر روز زندهتری تو
محض چیزی نوشتن
باور کردنی هست که داره میشه یک سال. سه چهار ماهی بیشتر نمونده. از الان عزای چند روز آخر اسفندماه رو گرفتم. بار غم عجیب و سنگینی برام داره اما مطمئنم امسال بدتره; حتی خیلی زیادتر. بعدش هم یکی نیست به من بگه گیرم که شد یکسال یا حتی سه سال میخوای چیکار کنی؟ همون بهتره برم سراغ سریال دیدنم که پر از آدمهای بد و خبیثه. شبیه همون هایی که نزدیک یک ساله برا ما آدم شدن. زندگی همینه دیگه, مگه نه؟
.
برای من اینطوریه:
بعد اومدن اولینجا: بهشت زهرا. قبل رفتن: آخرینجا بهشت زهرا… خوبه. راضیم. دوست دارم. تو بهشت زهرا غریب نیستم. غریب و بی کس نیستم. مهمونیه خوب و شلوغ پلوغیه.






