تو نفس ِ دلیلی*
گفته بودم؟ فکر نکنم گفته باشم. حالا هم نمیدونم چرا اینها رو میگم اما خب حالا که دارم میگم تلاشی نمیکنم که نگم. میدونی روشن من همیشه با خودم این طور فکر کردم چه دلیلی داره اینجا, همینجا که مال من است و جونم بهش وابسته, بله همین سنجاقک, حرفی از تو و خودم به شکل خاص و ویژه بزنم. رابطهی جاری من و تو هر چند که در جملهها و کلمهها نمیگنجه اما اگر میگنجید هم نمیگفتم. به نظر خودم بعضی چیزها را اگر گفتی و نوشتی و به گوش و چشم همه رسید دیگه ارزش نداره هر چقدر هم که لطیف و خاص و عاشقانه و دارای باقی صفتهای عالی و متعالی باشه. برای همین هم برای روزهای خاص زندگی خودم و خودت نه چیز خاصی نوشتم و نه تلاشی کردم. حالا هم یکی از همون روزها. تولدت هست و خب جداییم. نه اینکه فکر کنی نیستیها. نه اینکه فکر کنم نیستمها. اصلا و ابدا. تو اینجایی. همین کنار نشستی. جات سبزه. سبز که حالا فقط یک رنگ برای ما نیست.
من؟ همینطور هستم عین تو, عین اون و بقیه. ماههاست که ورق روزگارمون برگشته اما ما استادیم در صبر کردن. قبول داری؟ بیخیال اما که به قول قیصر دلمون سربلنده. زیا هم سربلنده اگرچه هر روزمون خاکستریتر از دیروزه. اما بدون که بودنم رو روزهاست به بودنت سنجاق کردم با یک سنجاق قفلی بزرگ که همین بودنت به هر شکلش برای من بهترینه. باز هم تولدت مبارک و تمام و نقطه.

*از علیرضا روشن






