<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>سنجاقک</title>
	<atom:link href="http://sanjaaghak.com/?feed=rss2" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://sanjaaghak.com</link>
	<description>یک وبلاگ دیگر با وردپرس</description>
	<lastBuildDate>Thu, 19 Aug 2010 09:00:02 +0000</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.9</generator>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
			<item>
		<title>تا ابد این‌جا می‌مونم</title>
		<link>http://sanjaaghak.com/?p=1335</link>
		<comments>http://sanjaaghak.com/?p=1335#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 19 Aug 2010 09:00:02 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سنجاقک</dc:creator>
				<category><![CDATA[اراجیف خاص‌گونه]]></category>
		<category><![CDATA[دیوارها قد کشیده‌اند]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sanjaaghak.com/?p=1335</guid>
		<description><![CDATA[تازه از جزیره اومدیم. همین الان یک عالمه لباس ریختم تو ماشین.  پاچه‌های شلوارم خیس بود هنوز. دست کردم تو جیب‌های پشتش. پر از شن بود.  شن‌های ریز و سفید. من هر چند وقت یک‌بار باید برم. حالم رو یک‌جوری می‌کنه  جزیره. وقتی که می‌دوای و یه عالمه گنجشکی رو که روی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">تازه از جزیره اومدیم. همین الان یک عالمه لباس ریختم تو ماشین.  پاچه‌های شلوارم خیس بود هنوز. دست کردم تو جیب‌های پشتش. پر از شن بود.  شن‌های ریز و سفید. من هر چند وقت یک‌بار باید برم. حالم رو یک‌جوری می‌کنه  جزیره. وقتی که می‌دوای و یه عالمه گنجشکی رو که روی شن‌ها نشستن رو  می‌پرونی به آسمون. وقتی پاهام فرو می‌ره توی زمین. می‌ره دفن می‌شه اون  زیر دونه‌های شنی. حتی خیلی چیزای دیگه هست حالم رو یک‌جوری می‌کنه. نمی‌گم  خوب. خوب و بد برا من معنی نداره انگار. کاش فقط برف هم میومد اون‌جا. جاش  خیلی خالی‌ه تو زندگی‌م. خیلی.</p>
<p>شنیدم این‌جا یک ماهی هست فیل.تر  شده. دل‌م گرفت. این یعنی وقتی میام ایران دیگه حتی خودم هم ندارم‌ش. لااقل  تا جاهایی هستم که فیل.تر توش معنی به زور خفه کردن صداها رو نداره  می‌تونم خودم بهش سر بزنم. ببینم‌ش. آخه من عاشق اون فلیکر گوشه سمت  راست‌ش‌ام. عاشق اون چترای بالای صفحه‌ش. می‌خوام هی توی فلیکر عکس ببینم,  استار کنم و بعدش با ذوق و شوق بیام ببینم اومده توی این‌جا. دل‌م قیافه و  ریخت‌ش رو می‌خواد.مغزم هیچ فرمانی نمی‌ده. مثلا الان نه ناراحت‌م نه شاد.  مغزم خواب رفته فقط.</p>
<p>ساکت‌تر و محوتر شدن خاکستری‌ه. خاکستری هم رنگ  خوبی‌ه. رنگ مهربونی‌ه. خاکستری شدم.  دارم تلاش مضاعفی می‌کنم رنگ‌های  دیگه‌رو کنار خودم بپذیرم, بنشونم.</p>
<p>صدای بوق ماشین دراومد. باید برم. یک‌سری لباس مچاله و بی‌نوا منتظر من به هم پیچیدن.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sanjaaghak.com/?feed=rss2&amp;p=1335</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>به رنگ تشنگی</title>
		<link>http://sanjaaghak.com/?p=1329</link>
		<comments>http://sanjaaghak.com/?p=1329#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 07 Aug 2010 17:50:15 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سنجاقک</dc:creator>
				<category><![CDATA[در ازای زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[دیوارها قد کشیده‌اند]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sanjaaghak.com/?p=1329</guid>
		<description><![CDATA[با صدای زنگ تلفن از خواب پریدم. گیج می‌زدم. چندین روزه سردرد و چشم‌درد ول نمی‌کنه. توی چشمام آتیش روشن می‌شه یک دفعه‌ای. خداحافظی که کردم دیدم دارم از تشنگی خفه می‌شم. رفتم سر یخچال. دل‌م آب نمی‌خواست. کشو رو کشیدم بیرون. فقط یه‌دونه پرتقال مونده بود. دولا شدم برداشتم‌ش اما از اون‌جایی که من [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">با صدای زنگ تلفن از خواب پریدم. گیج می‌زدم. چندین روزه سردرد و چشم‌درد ول نمی‌کنه. توی چشمام آتیش روشن می‌شه یک دفعه‌ای. خداحافظی که کردم دیدم دارم از تشنگی خفه می‌شم. رفتم سر یخچال. دل‌م آب نمی‌خواست. کشو رو کشیدم بیرون. فقط یه‌دونه پرتقال مونده بود. دولا شدم برداشتم‌ش اما از اون‌جایی که من به احتمال خیلی زیاد باید کوآلا می‌شدم نه از گونه‌های انسانی حتی اون کیسه تورتوری نارنجی پرتقال رو که خالی و ولو شده بود رو برنداشت‌م بندازم دور. وایسادم جلوی سینک. سعی کردم با چاقو مثل آدمیزاد پوست بکنم‌ش اما به انگشت‌هام زحمت دادم. هرچی جلوتر می‌رفتم می‌دیدم چه ولعی دارم برا خوردن این پرتقال خنک. گلوی خشک و چشای داغ و پردردم له‌له‌ای می‌زدن. یک‌هو بی‌هیچی دلیلی یاد بهمن احمدی امویی و دیگرون توی زندان افتادم. با خودم گفتم یعنی چقدر تشنه شدن؟ از خواب پریدن و نخوردن و دوباره خوابیدن؟ توی تاریکی جلوی سینک وایساده بودم نیم‌ساعتی. بغض‌ه هی باد کرد هی فرو خورده شد. آخرش دیدم چشام خیلی تشنه‌تر از من‌ن. گذاشتم راحت آب بخورن. وقتی تموم شد. فین‌فین کنان پرتقال رو آوردم زیر لحاف توی تاریکی با خجالت خوردم. من جای روزگار خجالت کشیدم. برای کوتاهی دست‌م برای انجام کاری خجالت کشیدم. اما پرتقال رو خوردم چون گلوی هق‌هق کرده نیازش داشت.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sanjaaghak.com/?feed=rss2&amp;p=1329</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>می‌خوام خدا جواب بده</title>
		<link>http://sanjaaghak.com/?p=1327</link>
		<comments>http://sanjaaghak.com/?p=1327#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 04 Aug 2010 14:10:55 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سنجاقک</dc:creator>
				<category><![CDATA[در ازای زندگی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sanjaaghak.com/?p=1327</guid>
		<description><![CDATA[به تماشای آب‌های سپید گوش می‌دم. می‌ذارم تا حسین علیزاده زخمه بزنه. وقتی وا می‎‌دم. وقتی تمام روح و تن‌م درگیر نواهاش می‌شه دیگه دست من نیست. نباید مقاومت کنم. چند سال‌ه به خودم فهموندم. فقط نمی‌دونم چرا هی چهره عبدالرضا تاجیک میاد جلو چشم‌های من.  ربط دارن به هم؟
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">به تماشای آب‌های سپید گوش می‌دم. می‌ذارم تا حسین علیزاده زخمه بزنه. وقتی وا می‎‌دم. وقتی تمام روح و تن‌م درگیر نواهاش می‌شه دیگه دست من نیست. نباید مقاومت کنم. چند سال‌ه به خودم فهموندم. فقط نمی‌دونم چرا هی چهره عبدالرضا تاجیک میاد جلو چشم‌های من.  ربط دارن به هم؟</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sanjaaghak.com/?feed=rss2&amp;p=1327</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>قسم به این‌همه که در سرم مُدام شد*</title>
		<link>http://sanjaaghak.com/?p=1323</link>
		<comments>http://sanjaaghak.com/?p=1323#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 28 Jul 2010 16:27:54 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سنجاقک</dc:creator>
				<category><![CDATA[اراجیف خاص‌گونه]]></category>
		<category><![CDATA[در ازای زندگی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sanjaaghak.com/?p=1323</guid>
		<description><![CDATA[یه سیم‌چین برداشتم همه سیم‌ها رو قطع کردم. یکی باشه, رو اعصاب نباشه بسه. ایمان آوردم بهش و بساط‌ها رو جمع کردم. دردآور بوده و هست اما واجب بود. سیم‌چین رو گذاشتم ته جیب جین‌م. همیشه باید دم دست‌م باشه. چندتا سیم رو نشون کردم اما هنوز مردد موندم. زیاد طول نمی‌کشه این تردید اما. [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>یه سیم‌چین برداشتم همه سیم‌ها رو قطع کردم. یکی باشه, رو اعصاب نباشه بسه. ایمان آوردم بهش و بساط‌ها رو جمع کردم. دردآور بوده و هست اما واجب بود. سیم‌چین رو گذاشتم ته جیب جین‌م. همیشه باید دم دست‌م باشه. چندتا سیم رو نشون کردم اما هنوز مردد موندم. زیاد طول نمی‌کشه این تردید اما. سیم‌ها خودشون مشتاق‌ن اصلا. برق‌های خاصی دارن.</p>
<p>تقصیر من نیست.</p>
<p>* با صدای شاهین نجفی باید شنیدش</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sanjaaghak.com/?feed=rss2&amp;p=1323</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>بی‌انتظار شنیدن پاسخی</title>
		<link>http://sanjaaghak.com/?p=1320</link>
		<comments>http://sanjaaghak.com/?p=1320#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 25 Jul 2010 18:48:10 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سنجاقک</dc:creator>
				<category><![CDATA[در ازای زندگی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sanjaaghak.com/?p=1320</guid>
		<description><![CDATA[آقای حداد عادل(!)
جالب بود که دیدم برای مدرسه راهنمایی پسرانه فرهنگ تبلیغ می‌کنید در خبرگزاری مهر. خیلی هم تاکید شده بر مدیریت شما. راستی, در مدرسه مذکور عدالت ناب هم منش و سیره همه هست و قرار است تدریس شود یا از نوع عدالت‌های خاص خودتان در آن‌جا پیدا می‌کنیم؟
با تشکر
یک جوینده عدالت در قاموس [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>آقای حداد عادل(!)</p>
<p>جالب بود که دیدم برای مدرسه راهنمایی پسرانه فرهنگ تبلیغ می‌کنید در خبرگزاری <a href="http://mehrnews.com" target="_blank">مهر</a>. خیلی هم تاکید شده بر مدیریت شما. راستی, در مدرسه مذکور عدالت ناب هم منش و سیره همه هست و قرار است تدریس شود یا از نوع عدالت‌های خاص خودتان در آن‌جا پیدا می‌کنیم؟</p>
<p>با تشکر</p>
<p>یک جوینده عدالت در قاموس شما</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sanjaaghak.com/?feed=rss2&amp;p=1320</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>من زائر درگاه‌ت</title>
		<link>http://sanjaaghak.com/?p=1317</link>
		<comments>http://sanjaaghak.com/?p=1317#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 22 Jul 2010 11:19:10 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سنجاقک</dc:creator>
				<category><![CDATA[دیوارها قد کشیده‌اند]]></category>
		<category><![CDATA[گنجیشک دلم می زنه پَرک]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sanjaaghak.com/?p=1317</guid>
		<description><![CDATA[می‌خوام مثل مامان باشم. همه‌جوره. نمی‌تونم. می‌دونم خودم. خیلی هم می‌دونم اما اگه خواستن‌ش توی دل خودم عیب داره؟
امروز لوبیا سبز پاک کردم.  بخار دادم. بادمجون پوست کندم. خوابوندم تو آب‌نمک. سرخ کردم. چندتا شون رو گذاشتم کبابی کنم. همه رو بسته بندی‌های نازک و مرتب کردم. عینهو کتاب. همه بسته‌های سبزی و گوشت و [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">می‌خوام مثل مامان باشم. همه‌جوره. نمی‌تونم. می‌دونم خودم. خیلی هم می‌دونم اما اگه خواستن‌ش توی دل خودم عیب داره؟</p>
<p style="text-align: justify;">امروز لوبیا سبز پاک کردم.  بخار دادم. بادمجون پوست کندم. خوابوندم تو آب‌نمک. سرخ کردم. چندتا شون رو گذاشتم کبابی کنم. همه رو بسته بندی‌های نازک و مرتب کردم. عینهو کتاب. همه بسته‌های سبزی و گوشت و همه‌چیز مامان توی فریزر مثل کتاب‌هایی می‌مونه با قطر کم. همه مرتب و یک اندازه. من هم تلاش کردم. گذاشتم‌شون تو فریزر برای ماه رمضون. آماده باشن.  بعدش هم که شام رو راست و ریست کردم. وقتی به جوش افتاد. همه ظرف‌های کثیف شده رو شستم. چراغ رو خاموش کردم. یه لیوان چایی ریختم. همین‌طور که پشت میز نشسته بودم. به دست‌هام نگاه کردم و خندیدم. عین مامان.</p>
<p style="text-align: justify;">.</p>
<p style="text-align: justify;">قاب عکس‌ش توی بغلم‌ه. چه دست‌ به سینه و آروم نشسته کنار هفت‌سین.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sanjaaghak.com/?feed=rss2&amp;p=1317</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>فقط با تو, فاطمه</title>
		<link>http://sanjaaghak.com/?p=1314</link>
		<comments>http://sanjaaghak.com/?p=1314#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 20 Jul 2010 06:50:20 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سنجاقک</dc:creator>
				<category><![CDATA[تمجیدی جات]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sanjaaghak.com/?p=1314</guid>
		<description><![CDATA[فاطمه, فاطمه عزیز
با تو حرف بزنم بهتره. اگه روی صحبت‌م تو باشی من آروم‌ترم&#8230; یادم نمیاد تا حالا برات نامه نوشته باشم. چرا, چرا&#8230; چندتا وصیت‌نامه نوشتم. وصیت نوشتن ساده‌تره. تو وصیت لازم نبود دلیل بیارم ولی حالا نوشتن سخت‌ه. مخصوصا اگه زیر نور چراغ گردون قرمز باشی&#8230; فردا روز سختی‌ه. خیلی سخت. معلوم نیست [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">فاطمه, فاطمه عزیز</p>
<p style="text-align: justify;">با تو حرف بزنم بهتره. اگه روی صحبت‌م تو باشی من آروم‌ترم&#8230; یادم نمیاد تا حالا برات نامه نوشته باشم. چرا, چرا&#8230; چندتا وصیت‌نامه نوشتم. وصیت نوشتن ساده‌تره. تو وصیت لازم نبود دلیل بیارم ولی حالا نوشتن سخت‌ه. مخصوصا اگه زیر نور چراغ گردون قرمز باشی&#8230; فردا روز سختی‌ه. خیلی سخت. معلوم نیست چی می‌شه. می‌تونم حدس بزنم که اون‌ها از من نمی‌گذرن. بعید می‌دونم سالم از دست‌شون در برم&#8230; وقتی یاد فردا می‌افتم نمی‌تونم فکرم رو جمع کنم. اون‌قدر وقت ندارم که حاشیه برم. باید به تو چرا اومدیم, چرا گرفتیم, چرا موندیم. اصلا چی می‌خوام؟</p>
<p style="text-align: justify;">فاطمه, فاطمه</p>
<p style="text-align: justify;">من چه خوش‌خیالم که فکر می‌کنم  این چند ورق به دست‌ت می‌رسه. من هم جای این‌ها بودم همین کاری رو می‌کردم که این‌ها کردن.  من به این کارشون یه ذره هم ایراد نمی‌گیرم. منتها خدا کنه اینام من رو بفهمن. انتظار ندارم به من حق بدن. فقط کافی‌ه من رو بفهمن. مجبورم اگه حمله کنن جواب بدم. اگه زخم بندازن, زخم بندازم.</p>
<p style="text-align: justify;">خدایا</p>
<p style="text-align: justify;">تو رو به جان فاطمه کمک‌م کن. کمک‌م کن زبون‌م گره نخوره تا بتونم دلایل‌م رو بگم. تفسیرش باشه با اهل‌ش&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">.</p>
<p style="text-align: justify;">روزی چندبار موزیک آژانس شیشه‌ای رو گوش ندادی و نمی‌دی این پست رو نخون. نمی‌شینه به مغزت. حس‌ش نمی‌کنی. مسخره‌ای بیش نیست برات.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sanjaaghak.com/?feed=rss2&amp;p=1314</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title></title>
		<link>http://sanjaaghak.com/?p=1312</link>
		<comments>http://sanjaaghak.com/?p=1312#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 18 Jul 2010 09:15:30 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سنجاقک</dc:creator>
				<category><![CDATA[گنجیشک دلم می زنه پَرک]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sanjaaghak.com/?p=1312</guid>
		<description><![CDATA[نشسته بود لبه تخت. پشت‌م بهش بود. با روسری‌م ور می‌رفت‌م جلوی آینه. حرف می‌زدیم. از همون حرف‌های یواشکی بین خودمون. اون نه خواهرم, نه دخترخاله‌م و نه دوستم‌ه. دقیقا نفس من بوده هست. مثل اون یکی. ما سه‌تا تفنگدار جنگ‌جو توی دل‌هامون برای هم می‌میریم. همین‌جور من می‌گفتم و اون. حرفامون رو فقط خودمون [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">نشسته بود لبه تخت. پشت‌م بهش بود. با روسری‌م ور می‌رفت‌م جلوی آینه. حرف می‌زدیم. از همون حرف‌های یواشکی بین خودمون. اون نه خواهرم, نه دخترخاله‌م و نه دوستم‌ه. دقیقا نفس من بوده هست. مثل اون یکی. ما سه‌تا تفنگدار جنگ‌جو توی دل‌هامون برای هم می‌میریم. همین‌جور من می‌گفتم و اون. حرفامون رو فقط خودمون سه‌تا می‌فهمیم. یهو دست‌ش رو گذاشت روی پیشونی‌ش گفت این‌جا باید سفید باشه. نگا‌ه‌ش کردم. روزه برده بودش. گفت‌م آره. باید سفید یخچالی باشه. خندید و بعد بازم ادامه دادیم.</p>
<p style="text-align: justify;">همین الان یه‌دونه از شیرینی‌های فسقلی سوگل رو که برام خریده بود رو خوردم. نوش ‌جون‌م. عکس‌‌شون هم جلوم بازه. سه‌تایی روی همون تخت نشستیم داریم می‌خندیم. پیشونی هر سه‌تامون هم روشن‌ه,  من دارم روشن می‌بینم‌ش. تا وقتی که مثل زنجیر بهم وصل شدیم و جدا نمی‌شیم.</p>
<p style="text-align: justify;">.</p>
<p style="text-align: justify;">تا حالا دل‌تون برا صدای خنده کسی تنگ شده؟</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sanjaaghak.com/?feed=rss2&amp;p=1312</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>کنعان</title>
		<link>http://sanjaaghak.com/?p=1309</link>
		<comments>http://sanjaaghak.com/?p=1309#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 07 Jul 2010 14:39:32 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سنجاقک</dc:creator>
				<category><![CDATA[اراجیف خاص‌گونه]]></category>
		<category><![CDATA[گنجیشک دلم می زنه پَرک]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sanjaaghak.com/?p=1309</guid>
		<description><![CDATA[یک صبح خیلی زود مه آلود باشه توی زمستون. توی ماشین باشیم توی جاده شمال. سرم رو گذاشته باشم کنار پنجره ماشین. از پنجره ماشین یه باد سردی بخوره به صورت‌م. هی بریم توی تونل و بیایم بیرون. اشاپ بلند قلاب‌بافی مامان رو هم پیچیده باشم دور خودم. صدای پیانو بیاد مداوم. تو فکر کنی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">یک صبح خیلی زود مه آلود باشه توی زمستون. توی ماشین باشیم توی جاده شمال. سرم رو گذاشته باشم کنار پنجره ماشین. از پنجره ماشین یه باد سردی بخوره به صورت‌م. هی بریم توی تونل و بیایم بیرون. اشاپ بلند قلاب‌بافی مامان رو هم پیچیده باشم دور خودم. صدای پیانو بیاد مداوم. تو فکر کنی که من خواب‌م. از جاده‌ها بگذریم و بریم. تک ماشین توی جاده ما باشیم. وقتی که رسیدیم. آروم شونه‌م رو تکون بدی و بگی: بیدار شو.</p>
<p style="text-align: justify;">دل‌م خیلی می‌خواد. این صحنه رو واقعی می‌کنی برام؟</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sanjaaghak.com/?feed=rss2&amp;p=1309</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>روشن</title>
		<link>http://sanjaaghak.com/?p=1306</link>
		<comments>http://sanjaaghak.com/?p=1306#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 03 Jul 2010 09:46:38 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سنجاقک</dc:creator>
				<category><![CDATA[اراجیف خاص‌گونه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sanjaaghak.com/?p=1306</guid>
		<description><![CDATA[خوش‌م میاد ازش. نه به‌خاطر این‌که نسبت داره با من. یه‌جور خوبی‌ه روحیه‌ش. حداقل من این‌طور فهمیدم. ظاهر‌ش اصلا عوض نمی‌شه. می‌خنده. می‌خنده. به قول خودش &#8221; هو ادونچر وید می&#8221;. بعدش هم صدای خنده‌ش. سایز ادونچرها هم گاهی اصلا قابل گفتن نیست البته اما به خیال‌ش.هیچ‌وقت نتونسته من رو نخندونه. حتی موقع گریه‌هام. اصن [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">خوش‌م میاد ازش. نه به‌خاطر این‌که نسبت داره با من. یه‌جور خوبی‌ه روحیه‌ش. حداقل من این‌طور فهمیدم. ظاهر‌ش اصلا عوض نمی‌شه. می‌خنده. می‌خنده. به قول خودش &#8221; هو ادونچر وید می&#8221;. بعدش هم صدای خنده‌ش. سایز ادونچرها هم گاهی اصلا قابل گفتن نیست البته اما به خیال‌ش.هیچ‌وقت نتونسته من رو نخندونه. حتی موقع گریه‌هام. اصن نمی‌خوام بفهمون‌م این منظور کج و کوله‌م رو به تو. نمی‌دونم اسم‌ش صبور یا خون‌سرد یا دل‌گنده. اما هر چی هست اون دارت‌ش. همیشه این‌جوری که باشی برا بقیه همیشه خوبی. خوش‌ به حال‌ش. و به قول فلان: خوشا آن دل که دل دارش تو باشی, تو باشی ,,,</p>
<p style="text-align: justify;">اصلا همین تفاوت عجیب من و اون‌ه که بودن‌هامون رو غیر تکراری و رخوت‌آور نمی‌کنه. از آدم‌های مثل هم که از هم اطاعت می‌کنن بدم میاد. فرق داشتن‌های خوب, خوب‌ن اما حیف شعور آدمیزادهای کمی به این موضوع می‌رسیده و می‌رسه.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sanjaaghak.com/?feed=rss2&amp;p=1306</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>
