قصیم آقا اشتباه اومدی داداش!
می خواستم بپرسم موافقت دارید نام شما را در فهرست فیسبوک خودم بگذارم؟
موضوع مبادله مطلب: مسایل ایران و اپوزیسیون
شاد باشید
قصیم
من: من نه عکسی سبز می کنم و نه چیزی اما با اجبار به موسوی رای می دهم و می خندم به چیزهایی که من را به این روز انداخت که برای رای نیاوردن آدمی که به احتمال زیاد رای هم می آورد فقط برای دل خوشی خودم به کس دیگری رای بدهم که اگر به او رای ندهم چه کنم واقعنی؟
اون: آقای موسوی من به شما رای می دهم. چون نمی خواهم به کروبی رای بدهم. چون نمی خواهم به احمدی نژاد رای بدهم. چون نمی خواهم رای ندهم و از رای ندادن چیزی عایدم نشده است. من به شما رای می دهم چون می خواهم سانسور روال قانونی داشته باشد. می خواهم از ده تا کارگردان محبوب خط خورده ام حداقل سه تایشان از لیست سیاه بیرون بیایند. میخواهم شاعرها، نویسنده ها، هنرمندها و همه ی دربدرهای غیرحکومتی هم زنده باشند، نصف شان بتوانند وجود داشته باشند. به شما رای میدهم چون مواضع تان از روی مصاحبه فاینشنال تایمزتان پیداست، روشن است. چون می خواهم بتوانم بیچارگی هایم را روی یکی دو تا کاغذ بنویسم و نیازی به دفترچه شصت برگ نداشته باشم. چون می دانم شما یک دروغ گوی حرفه ای نیستید. میدانم شما در مصاحبه امروزتان با مصاحبه فردایتان دو موضع راجع به یک موضوع نمی گیرد. چون نمی خواهم اصلاح طلبی بمیرد و نابود و له شود. چون چند تا حزب بزرگ از شما حمایت کرده اند و مثل کروبی یار کشی نکرده اید. چون غلامحسین کرباسچی رئیس ستادتان نیست. چون عباس عبدی زبان تان نیست. چون قوچانی مدیرمسئول ناگهانی روزنامه تان نیست. چون نمی خواهم قوچانی بنا به هر دلیلی مدیرمسئول روزنامه کسی مثل کروبی باشد. چون اطراف تان بیشتر از آدم های حقیقی، ائتلاف ایستاده است و این برای من به این مفهوم است که رای آوردن شما به معنای پیروزی بیست نفر آدم نیست. به شما رای می دهم چون عرضه زیادی ندارید و ادعای عرضه زیادی داشتن از شما برایم بی مفهوم است. چون می خواهم کمتر تحریم باشم. میخواهم رئیس جمهورم بتواند درست و معقول حرف بزند. در مجامع بین المللی با این که میداند فحش دادن چیزی را عوض نمی کند، فحش ندهد. میخواهم رئیس جمهورم بتواند انگلیسی صحبت کند. بتواند مدیریت کند و عدم مدیریتش را با لبخندهای پیامبرگونه و مصاحبه با آدم های دفترش پوشش ندهد. چون می خواهم عدم فعالیت تولیدی اش را با افتتاح یک ورزشگاه و سفرهای استانی اش لاپوشانی نکند. میخواهم رئیس جمهورم با خودی های این مملکت مشکلی نداشته باشد. از خودشان باشد ولی ما را هم ببیند. ببیند که ما هم زنده ایم و داریم در مملکتی که دوستش داریم زندگی می کنیم و نفس می کشیم و حق زندگی کردن و نفس کشیدن به ما بدهد. آقای موسوی! من به شما رای می دهم چون امید دارم به نیمی از این ها برسم. اگر که نه، لااقل به نیمی از نیمی این ها برسم. اگر باز هم که نه، به چیزی برسم که معقول باشد. چون من نیاز به رئیس جمهور غیرخودی ای دارم که عاقل باشد. اگر مرا می کشد، اگر مرا حبس می کند، اگر مرا به گریه می اندازد، اگر نفس مرا در سینه ام حبس می کند، از روی تعقل و دانایی اش باشد. نه از روی حماقت و بلاهت و تکبر. . آقای موسوی! من به شما رای می دهم و سعی می کنم شما را دوست داشته باشم، چون نهایت بضاعت و بدبختی من این است.
نقاشی از مرحوم خانوم لیلی متین دفتری که ۱۲ سال پیش فوت شد. دکتر مصدق پدربزرگش بود. نقاشی های مینی مالیستی دل نشینی دارد.
*عکس از بی بی سی فارسی
من به خاطری دوری تازه کنعان رو دیدم. باید بگم چندبار بعضی از سکانس های عالی و خوبش رو دیدم. مینا رو دوست دارم مثل مژده چهارشنبه سوری. یک بار نوشتم راجع بهش. این که چقدر دوستش دارم, چقدر زیاد.
این حرف های مینا رو یادت میاد؟
من صبح که از خواب پا می شم دلم می خواد کسی نباشه باهام حرف بزنه. می خوام از خونه که می رم بیرون کسی منتظر نباشه که برگردم. دل کسی تنگ نشه برام. کسی من رو نخواد. می خوام تنها باشم مرتضی … دو روز دیگه پا می شم نگاه می کنم می بینم پیر شدم. دستام خالیه. هیچی ندارم از خودم. اگه ولم نکنی برم دلم این جا می پوسه مرتضی …

این همه عکس دیدم اما این یکی عجیب حس خوبی داشت برای من. انگار قاطعانه می گفت پیروزه. گرچه شاید امیدی نباشه اما یک لحظه چشیدن طعم پیروزی برام خوشایند بود.
*عکس از آرش عاشوری نیا
“ببین شیرین من فکر می کنم الان همه خیلی زیاد حرف می زنن. اصلا یک نیازی به وجود آمده که آدم با یکی حرف بزنه. یعنی الکی زنگ می زنیم به همدیگه و هیچ حرفی هم نداریم که بزنیم ولی باز هم حرف می زنیم. قدیم ها اینطوری نبوده. یعنی من فکر می کنم الان وضع بدتر شده. قبلا مردم این قدر حرف نداشتن که بگن. تازه هر چی هم می خواستن بگن, می دونستن چی یه دقیقا. اون ها مختار بودن که چی بگن. حرف هاشون ذهنیتشون رو پیش نمی برد. همین جوری الابختکی نمی گفتن که بعد ببینن به کجا می رسند. من الان دارم با تو صحبت می کنم از چند جهت درگیر هستم. یکیش اینه که می خوام خودم رو از جبر حرف زدن نجات بدم. آخه این مصیبت موقع نوشتن هم گریبان من رو می گیره.”
زندگی مطابق خواسته تو پیش می رود/ امیر حسین خورشیدفر/ نشر مرکز