نامب
روز اول مهر را نشستهام در استوا و پردهها را کیپ کردم و زرد و سرخ و ارغوانی گوش میدهم. جایی هم توی تنم آتشی زبانه میکشد.
راستی هنوز هم میشود پاییزی داشته باشیم که مثل تابستان گذاشته نباشد؟
روز اول مهر را نشستهام در استوا و پردهها را کیپ کردم و زرد و سرخ و ارغوانی گوش میدهم. جایی هم توی تنم آتشی زبانه میکشد.
راستی هنوز هم میشود پاییزی داشته باشیم که مثل تابستان گذاشته نباشد؟

تو این عکس من اون پارچه هستم و اون دستها نماد کسانی اسم نبردنی که من را میسپارند به زیر چرخ زندگی تا بزرگ شوم و چه خوب است این عکس از حمید حبیبالله.
محض دل خودم مینویسم که کسی هستم که چه در اوج ناراحتی و کسلی خودم و چه در حالت عادیم مشتاقانه و بی هیچ زور و اجباری دوست دوستها و نزدیکِ نزدیکانم میمانم اما وقتی که خودم نیاز به معرفت دیدن دارم حتی برای بیان یک خوبی ِ؟ ساده اکثر آدمهای اطرافم بیمعرفت میشوند. شاید اسمش هم بیمعرفتی نباشد اما هر چه هست من با آن خو گرفتهام.
وقتی گم کردهای داشته باشی چه فرقی میکند برادرت باشد یا همسرت. طعم تلخ انتظار تمام لحظههایت را میپوشاند. دوری و فراق برایت عادت میشود و گاهی و فقط گاهی هم باید گفت خوشا صبوریها. طعم انتظار و دوری هر کسی با هم فرق میکند. قبول کنید. کسی را هم توان تشخیص دقیق این طعم و مزه برای دیگری نیست.
حکایت حنیف و فرنوش را هر ثانیه با خودم حمل میکنم. نه از روی جبر و خستگی بلکه از روی علاقه و میل شخصی خودم. قصه از خود گذشتی مردی برای خاکش و قصه صبر عاشقانه زنی که حالا تنها یک نفر نیست. دختر او هم این جدایی را تاب میآورد عاشقانه در جایی در بطن مادرش. پس حالا میشود بگویم قصه عاشقانه سه انسان که هر کدام به نوعی برای خاکشان غوغایی میکنند. روایت این قصه نه با سوز همراه است و نه با شادی. روایتش اما باید پر از حس خوب باشد. بیان آزادگی و عاشقانههای سه انسان برای خاک شان.
.
ادامه این نوشته هم در گپهای دوستانه با حنیف به خودش گفته شده است چون نویسنده را یارای بیان همه چیز در ملاء عام نیست.

برای دل خودم. آروم نمیشه. لامصبها هر روز بیشتر چنگ میزنن به این روح و دل من و تو.