~ ۲۸ مهر ۱۳۸۸
قاسم: عجیب بود. یکی از زنده موندهها میگشت. بو میکشید. با خودش حرف میزد. بعد آروم آروم انگار جواب میگرفت. از تپه, از خاک, از آب رونده. مثل اینکه اونها تبدیل شده بودن به یه عنصر دیگه. بعد یک دفعه وایساد. من دوربین رو خاموش کردم. دیدم مثل اینکه دیگه نمی شه از اینجا فیلم گرفت. وایساد کنار یه ساقه. اسم صدا میکرد: علی, رضا, سعید, جمشید. رفیقهاشُ صدا میکرد. بعد با پاش زد به علف. میگفت: فهمیدم بابا, میدونم اینجایی. اصلا تو این دنیا نبود. گروه اومد. زمین رو کندن. یه پوتین در اومد که یه استخون پا توش بود ولی پودر و پوک…
میترسیدم به کیسه سفید و کوچیکش دست بزنم که فقط یه تیکه استخونش توش بود. فقط یه چیزی ذهنم رو گرفته. عدالت یعنی چی؟ کجاست؟ چه جوریه؟ وقتی اسمش رو خوندن گفتن اینه: فقط صد گرم ته کیسه بود. امان از حس این صد گرم.
.
این صحنه برای گر گرفتنم بسه. این صحنه از فیلم اعتراض.
— لینک مستقیم | تمجیدی جات، در ازای زندگی، دیوارها قد کشیدهاند - دیدگاهها خاموش
~ ۲۶ مهر ۱۳۸۸
قایم میشوم. محو میشوم. کدر میشوم. فقط نگاه میکنم. ساکت میشوم. میروم در عین بودن. همه و همه نه بهخاطر کسی که به خاطر خودم است. برای این دل که دیگر تاب ثانیهای را هم ندارد. برای این بغض که حتی شکسته شدنش هم عین شکسته نشدنش شده. برای همه چیز که به قول آن خواننده که میشناسیدش: آخه درد من یکی دو تا نیست.
— لینک مستقیم | در ازای زندگی، دیوارها قد کشیدهاند، غرغرانه، گنجیشک دلم می زنه پَرک - دیدگاهها خاموش
~ ۲۴ مهر ۱۳۸۸
دوستانم، آنهایی که دوستشان دارم، دارند یکی یکی از ایران میروند و من خوشحالم از اینکه تلاش چندسالهشان به ثمر مینشیند و از خوشحالیشان سرشار شادی میشوم. و من «به اجبار» خودم را خوشحال نشان میدهم زیرا «همیشه آنکه میرود، کمی از ما را، با خویش میبرد*»، و دلتنگیای که نباید بیان شود، و افسوسی که دیگر کجا، چند سال دیگر، آیا باز هم، همدیگر را خواهیم دید، و غصهای که در دل خفه میشود.**
*یدالله رویایی/**(+)
— لینک مستقیم | در ازای زندگی، دیوارها قد کشیدهاند، غرغرانه - دیدگاهها خاموش
~ ۲۱ مهر ۱۳۸۸

عکس رو امروز صبح نرگسم از کانادا فرستاد و آخرش نوشتهش گفته بود: دلم تنگ شده برات. میبینی فاطمه! هنوز هم هستند کسانی که مثل بقیه نیستند و نشدند. میفهمی دختر؟
— لینک مستقیم | تمجیدی جات، گنجیشک دلم می زنه پَرک - دیدگاهها خاموش
~ ۲۱ مهر ۱۳۸۸
ایمیلی به خودم زدم با عنوان “خونه جدید بهنود” و برای متنش نوشتم: قطعه ۱۰۳، ردیف ۴۹ شماره قبر ۱۴. ایرانی اگر رفتم یکی دیگر هم به تعداد آن همه کسانی که هر دفعه مهمان خلوتش میشوم اضافه شد.
*ف.ش
— لینک مستقیم | در ازای زندگی، دیوارها قد کشیدهاند - دیدگاهها خاموش
~ ۱۹ مهر ۱۳۸۸
بهنود شجاعی: التماس می کنم تمنا میکنم به خاطر روح احسان از من بگذرد. به خاطر علی اکبر، به خاطر امام حسین من را عفو کنند. من از ۱۷ سالگی در زندان بودم. از بچگی مادر نداشتم. بدبختی زیاد کشیدم. از ۱۷ سالگی تا الان ۴ سال و نیم عمرم را در زندان پیش یک مشت خلاف کار گذراندم. به خدا به اندازه تمام عمر یک آدم من تنبیه شدم. از خدا می خواهم دشمن آدم هم گرفتار چنین جایی نشود. از ولی دم می خواهم با خودش فکر کند اگر جریان برعکس بود دلش به چی رضایت میداد، همان کار را بکند. دلم خواهد از ته دل به آن ها بگم تا آخر عمر بردگی میکنم.. می دانم در خواست بزرگی است، چیز زیادی از آن ها میخواهم، می دانم گذشت کردن در چنین حالی خیلی سخت است اما این جا هر کسی قصاص کرده پشیمان شده است. اگر هر کدام از شاکی ها فقط یک هفته در زندان زندگی کنند نه تنها خودشان رضایت میدهند بلکه از همه شاکی ها رضایت میگیرند.
.
بعد از اذان صبح، بهنود شجایی به پای چوبه دار رفت و مادر و پدر مقتول چهارپایهای را که برای اعدام در نظر گرفته بودند از زیر پای بهنود کشیدند و بهنود از دنیا رفت.
.
چقدر دلتون خنک شده الان؟ تازه اول عذاب وجدان شماست. چهطور تونستین؟ انتهای کینه شما همینجا بود؟
— لینک مستقیم | در ازای زندگی، دیوارها قد کشیدهاند، غرغرانه - دیدگاهها خاموش