~ ۲۸ آبان ۱۳۸۸
شاید زندگی آدم، بعضی وقت‌ها به شکل غریبی بچرخد، و دیگر چیزی نماند که به آن بیفزایی
هیچ چیز.هرگز
ابریشم/نوشته آله ساندرو باریکو/ ترجمه دلارا قهرمان

لینک مستقیم | تمجیدی جات، در ازای زندگی - دیدگاه‌ها خاموش

فاطمه‌ای که خوشی زده زیر دل‌ش

~ ۲۶ آبان ۱۳۸۸

گاهی لازم نیست آدم تولید کلمه و پست و محتوا کنه. گاهی بعضی‌ها به طرز عجیب و غریبی حرف دل و وجود تو رو می‌زنن که تو فقط باید بخونی و لایک بزنی و استارشون کنی. دوست داری بغل کنی اون نوشته رو. ببوسی و بذاری گوشه دل‌ت. این‌بار الهه چیزهایی نوشته و گفته که من فقط و فقط برای دل خودم تکه‌هایی‌ش رو بازنویسی می‌کنم این جا. باز هم تاکید می‌کنم فقط برای دل خودم.

.

. من به اون آسمون و خاک احتیاج دارم. من می‌خوام صبح که بیدار می‌شم اصلا نگران ترافیک باشم. می‌خوام همیشه بیست دقیقه زودتر برسونم خودم رو سر قرارهام از ترس ترافیک. می‌خوام ظهر زیر آفتاب بی‌حوصله‌ی خیابون انقلاب عرق بریزم.

.. می‌خوام غروب که شد صدای اذان بیاد توی همه خیابون‌ها. سر بالایی منتهی به پاساژ تندیس رو نفس نفس زنون بالا برم و هی شالم رو که افتاده بکشم روی سرم.

… زنگ بزنم به مامان بابا بگم شب شام بیاید خونه‌ام./ من یه آدمم که این همه آرزوی برای شما کوچیک و برای خودم دست نیافتنی دارم. بابای من تا حالا توی خونه‌ی من نبوده، دست پخت من رو نخورده. این واسه شما مهم نیست. واسه من درده. خیلی درده.

..

مرده شور هرچی درس و پیشرفت رو ببرن که بخواد من رو از لذت‌های کوچیک زندگی‌م دور کنه. مگه من می‌دونم چند سال زندگی می‌کنم یا اصلا سالم‌م. اصلا مگه شما می‌دونی؟

لینک مستقیم | در ازای زندگی، دیوارها قد کشیده‌اند، غرغرانه - دیدگاه‌ها خاموش

ته چشمان شهرم

~ ۲۵ آبان ۱۳۸۸

این‌جا کجاست؟ شهر من؟ همان جهنم دوست‌داشتنی من؟ بلی. همان جاست.  اما خدایی این‌جا همان جاست؟ چرا این‌جا شلوارهای سه خط زیادی مد شده؟ مردم ولع عجیبی برای خریدن آدیداس دارند. اصلا تقلب و غیر تقلبی مهم نیست.فقط سه خط باشد. این‌جا مردم علاقه عجیبی به تنه زدن پیدا کردند. قبول دارید؟ توی خیابون, مترو و هر جای دیگه. بغض فرو خورده‌ای از خشم و نفرت در گلو همه ما در این شهراست. من دیده‌ام. حس‌ش کرده‌ام. جاهای خالی زیادی من در این شهر دارم. کسی نیست. کسانی نیستند. کسانی هم رفته رفته در این شهر از دست‌م می‌روند به خاطر خودشان, رفت‌هایشان اما خیالی نیست. اصلا شاید چه بهتر. در نقطه مقابل‌ش کسانی می‌آیند. این جا چیزی با آدم راه نمی‌آید حتی هوا. هوا سرد نیست. زمستانی نیست. تاریک نیست. پر نیست. آفتاب دارد. آفتاب بدجنس. چرا؟ واقعا دل خدا با این شهر گره‌ای دارد؟ حتی دکه روزنامه فروشی کیف نمی‌دهد. حتی و حتی‌ها. اما می‌دانی این شهر چیزهایی دارد که جان می‌دهم برای‌شان. چیزهایی که لیاقت گنجایش در کلمه‌‌‌‌های من را ندارند و خلاص.

راستی  دراین شهر کسی و کسانی یک چیز دیگر هم کم دارند که اسم‌ش قدیم‌ها حوصله معاشرت بود.

لینک مستقیم | غرغرانه - دیدگاه‌ها خاموش

و چه آسان

~ ۳ آبان ۱۳۸۸

چهل و یک روز بعد از رفتن‌ش من فهمیدم که او به ناگاه رفته است و قسمتی اعظمی از آن‌چه از روزگار کودکی‌م مانده بود هم  پر کشید و رفت. دایی‌ مهربان‌م از پیش دیدگان همه رفت و حتی صدای مادر هم پیر شده است.

لینک مستقیم | دیوارها قد کشیده‌اند، گنجیشک دلم می زنه پَرک - دیدگاه‌ها خاموش

~ ۱ آبان ۱۳۸۸

پارسال این را برای هادی نوشت‌م. حالا دوباره می‌گذارم‌ش این‌جا تا بداند و بدان‌م که این‌بار حساب دلتنگی‌م خیلی فرق می‌کند. خیلی تا بی‌نهایت دوری‌ش از من در یک سلول.

,,,

هادی یادت هست ؟ آن دفترچه که همیشه توی دست و بالم بود و هر چند دقیقه یک بار خطی یا حرفی و جمله ای را تویش یادداشت می کردم . گاهی از من می گرفتی اش و چیزکی می کشیدی . این نقاشی را ببین . چقدر سرش خندیدیم .

دیشب خواب دیدم رفته ایم یک جایی شبیه یک نگارخانه . باد می آمد زیاد . روی سرمان جای برگ کاغذ می ریخت . من می دوم تا جمع شان کنم اما تو هی نگاه می کردی داد می کشیدی و می گفتی دور نشو . جلوی چشمم بازی کن اما من داشتم در مه فرو می رفتم و غرق می شدم . من صحنه را از چشم تو خواب می دیدم . ترسیده بودم زیاد . اما تو یک دفعه آمدی و یقه ام را گرفتی و کشیدی . گفتی کجا ؟ یادت نیست خرداد ۸۵ را ؟ من هم نفس زنان فقط چشم هایم را بر هم فشار می دادم برای جواب دادن به سوال ات .

دلم تنگ شده  است برای داداش صدایت کردن . دلم تنگ شده است برای نون و خیار و گوجه . من هیچ وقت نفهمیدم تو چرا پنیر دوست نداشتی . راستی چرا ؟

هادی , روزگار با من عجیب و غریب تا می کند و من هیچ وقت نفهمیدم چه مرگش است که گاهی اساسی حال می دهد و گاهی هم اساسی حال می گیرد . خدا مرگ اش بدهد این روزگار را . رویاهای سر در گم شده ام آرزوی مرگ این روزگار جلب را دارند.

اما تو هادی , هیچ وقت یقه من را ول نکن . گر چه من و تو هر روز که می گذرد پیر تر می شویم اما تو به باران ات نگاه کن که چه طور روی سرت دلپذیرانه می بارد و بگذار من در بادها تاب بخورم .

باشد ,  پاستیل یادم نمی رود .

لینک مستقیم | در ازای زندگی، دیوارها قد کشیده‌اند، گنجیشک دلم می زنه پَرک - دیدگاه‌ها خاموش