در خرداد ماه انقلاب رو تجربه کردم و در آخر آذرماه رفتن امام رو و الان پر از گذشتهام.
تو غبارا گم شد
رییس جمهورم در دفتر ریاست جمهوری نیست. رسانه نداره. مرجع تقلیدم رفته. کشورم, خاکم بر باد رفته. مثل چوب خشک شده نشستم نگاه میکنم که چه شکلی داریم ذره ذره بزرگها رو از دست میدیم. به بالا هم نگاه نمیکنم اصلا. با خدا حرفی نزدم. نمیزنم هم تا چند ساعتی. همه چیز قاطی شده. واقعا ظالم سالم و تف تو دل ما انگار. بعد آقای توسلی از رفتن آقای منتظری تا عمق وجودم سوختم و نا ندارم. انگار برف سنگینی اومده دیشب. همه ما لای برفها دفن شدیم و آقای منتظری توی غبار و مه گم شد. تمام شد. سر خطی هم وجود نداره دیگه که نقطهای بذارم به امیدش. پس همینطور اسیر دست باد و بوران میمونم
تو نفس ِ دلیلی*
گفته بودم؟ فکر نکنم گفته باشم. حالا هم نمیدونم چرا اینها رو میگم اما خب حالا که دارم میگم تلاشی نمیکنم که نگم. میدونی روشن من همیشه با خودم این طور فکر کردم چه دلیلی داره اینجا, همینجا که مال من است و جونم بهش وابسته, بله همین سنجاقک, حرفی از تو و خودم به شکل خاص و ویژه بزنم. رابطهی جاری من و تو هر چند که در جملهها و کلمهها نمیگنجه اما اگر میگنجید هم نمیگفتم. به نظر خودم بعضی چیزها را اگر گفتی و نوشتی و به گوش و چشم همه رسید دیگه ارزش نداره هر چقدر هم که لطیف و خاص و عاشقانه و دارای باقی صفتهای عالی و متعالی باشه. برای همین هم برای روزهای خاص زندگی خودم و خودت نه چیز خاصی نوشتم و نه تلاشی کردم. حالا هم یکی از همون روزها. تولدت هست و خب جداییم. نه اینکه فکر کنی نیستیها. نه اینکه فکر کنم نیستمها. اصلا و ابدا. تو اینجایی. همین کنار نشستی. جات سبزه. سبز که حالا فقط یک رنگ برای ما نیست.
من؟ همینطور هستم عین تو, عین اون و بقیه. ماههاست که ورق روزگارمون برگشته اما ما استادیم در صبر کردن. قبول داری؟ بیخیال اما که به قول قیصر دلمون سربلنده. زیا هم سربلنده اگرچه هر روزمون خاکستریتر از دیروزه. اما بدون که بودنم رو روزهاست به بودنت سنجاق کردم با یک سنجاق قفلی بزرگ که همین بودنت به هر شکلش برای من بهترینه. باز هم تولدت مبارک و تمام و نقطه.

*از علیرضا روشن
.
ابی میخونه:اون که سپردی به باد حسرت تمام دار و ندار ما بود. و درد از توی رگهام خودش رو میکشه بالا تا عقب نمونه از هدفش. میدوه توی رگ و مویرگ و عصب.هنوز هم ابی میخونه. اصلا ابی که همیشه میخونه. خدا عمرش بده. از یه طرف هم گودر بازه نشستم لایک میزنم اون چه دیگران بینهایت عالی از اون چیزی که درون من موج میزنه رو مینویسن. ابی هنوز هم میخونه: کدوم خزون خوش آواز تو رو صدا کرد ای … . ابی باز هم میخونه. تا ابد من.
نیازی به چشمبند نیست
بعضی از کاراکترها, نواها, سکانسها و دیالوگها هستن که تا ابدالدهر میمانند توی گوش من. جلوی چشمانم آویزان میمانند و به طور خلاصه در وجود من ته نشین میشوند. لحظاتی هم توانایی خاصی دارم در ترسیم آنها برای دیگران. میدانم هم زجرآور است اکثر اوقات برای آدمهای غیر از جنس خودم. شاید هم نشانه روانی بودنم باشد برایشان اما چه اهمیتی دارد؟
فتاحی بود در مدار صفر درجه. یادت است؟ همیشه یک داغ بزرگ و تپل و مکعبی شکل بر روی دل من است. همه دردها و بغضهایش و عاشقانههایش را ته نشین دارم توی وجودم. دیروز به کسی میگفتم که خوب شد ندیدی سریال را. وقتی این نوا و فقط این نوا که مال موقع تیربارانش است اینچنین خرابت میکند. این نوا اما خراب خوبی میکند. خراب و داغان بد نمیشوی. دردش شیرین است. حس غصه دلپذیری دارد.
.
خیلی از ستارههایی که ما داریم میبینیم شاید میلیونها سال پیش مردن ولی ما به خاطر مسافتی که باهاشون داریم هنوز داریم اونها رو میبینیم.
.
آدمها هم همینطورن. خیلیهاشون مردن و خیلیهامون مردیم اما به خاطر مسافتهایی که از من و اون و اون یکی و … دارین و دارم و دارید نفهمیدیم مردن. به ظاهر اما همه زندهایم. این مسافت هم با هیچ متر و کیلومتری و حالا هر چیز دیگهای قابل اندازهگیری نیست که به خداوندی خودش اکثرا دورترینها نزدیکتریناند و برعکساش حتی.




