یکی دو جرعه نمانده بیا تمام‌ش کن*

۲ شهریور ۱۳۸۸

زیاد دور نیست فاطمه. هفت بهمن امسال می‌شود پنج سال که این شعر را برای رضا گفتی. من جزو اولین نفرهایی بودم که این شعر را ده بار خواندم و بعدش هم در جایی ذخیره کردم برای خودم. هنوز هم بعد گذشت چند سال می‌خوانم‌ش. می‌دانی چرا؟ چون دوست‌ش دارم. به همین سادگی. چون سه سال بعدش هم خودم هم در موقعیتی بودم که فقط خواندن شعر تو آرام‌م می‌کرد. عکس رضا را هم یادم نمی‌رود. ایستاده بود کنار موتورش و می‌خندید وقتی که نفر اول کنکور شده بود. در چلچراغ ِ خوب آن سال‌ها دیدم‌ش. شاید هم ایران جوان. یادم نیست دقیقا اما خوب به خاطر دارم که مجله را بردم پیش بابا و گفتم ببین نوه حاج آقا نفر اول کنکور شده. پدربزرگ رضا که خدایش بیامرزد از دوستان قدیمی بابا بود. هنوز هم یاد او برای من زنده است وقتی پایم را در بازار یا مولوی می‌گذارم.

یادم هست دوستی می گفت خاطره مثل سیاه‌چالی می‌مونه که گیرش بیفتی دیگر تمام است. حالا من دقیق می‌فهمم چه می‌گفت چون خودم هم دو سالی می‌شود که در این سیاه‌چال هستم و از دهه آخر خردادماه امسال عجیب‌تر گرفتار شده‌ام. مخصوصا یاد آن ده روز آخر قبل انتخابات.خودت می‌دانی چه روزهایی بود. آخرین بار هم همه را همان‌جا دیدم و دیگر بعدش خبرها بود که می‌خواندم و می‌خوانم و همین جور آوار است که بر سرم می‌ریزد. امروز یاد شب نیمه شعبانی افتاده بودم که در حسینه ارشاد جمع شده بودیم و رضا دعای کمیل می‌خواند و ضحی هم ترجمه‌اش را. چه حالی داد. گریه‌ام گرفت برای حال همه‌مان در این روزها.

می‌دانی فاطمه؟ من فکر می‌کنم همسر زندانی بودن با مادر یا باقی نسبت‌های دیگر فرق می‌کند. این را هر کس که یاری داشته باشد می‌داند. من چون جدایی از سجاد را کشیده‌ام می‌دانم عجیب بد می‌گذرد. هیچ چیزی نه کامل است و نه ناقص. حالا هم نمی‌گویم حالت را می‌فهمم اما می‌خواهم بگویم که تا قدری می‌توانم تصورت کنم. حداقل‌ش این است البته. صبوری‌ت را هم عاشقانه دوست دارم, دختر.

نه به اندازه تو اما به اندازه خودم دلم برای تو, رضا , زهرا خواهر رضا و زهرا خواهر خودت تنگ شده. گرچه این مدد این اینترنت از حال هم بی‌خبر نیستیم اما این‌ها مزه نمی‌دهد وقتی که تک تک ما هستیم اما رضا نیست. وقتی همه پر از نگرانی و دلهره هستیم. تا به حال دقت کردی که چقدر همه باهم در یک بازه زمانی معین منتظر مانده‌ایم؟

در غروب‌های این سرزمین استوایی, وقتی که هوا کبود می‌شود و نزدیکی‌های افطار می‌رسد در کنار همه خواسته‌های شخصی خودم اول از همه از خدا آزادی دوستان را طلب می‌کنم. رهایی رضا, مقیمی, امین‌زاده و همه بقیه را. ده بار پشت سر هم این خواسته را تکرار می‌کنم که بلکه یک ذره آرام بگیرم.

آدم‌های زیادی برای رضا و تو نوشته‌اند. همدردی کرده‌‌اند. من اندازه آن‌ها بلد نیستم حس‌های خودم را بنویسم چون نه قلم خوبی دارم مثل آن‌ها و نه زیاد اهل به ز‌بان آوردن هستم. اگر دوست داشتی من را هم در کنار آن‌ها بدان و مطمئن‌تر باش که در این راه سربلند تویی و من و ما که صبورانه می‌گذرانیم و می‌بینیم همه این وارونگی‌ها را.

دوست ایستاده در غبارت

فاطمه

.

* تکه‌ای از شعر فاطمه شمس

نظرات بسته است