فاطمه‌ای که خوشی زده زیر دل‌ش

۲۶ آبان ۱۳۸۸

گاهی لازم نیست آدم تولید کلمه و پست و محتوا کنه. گاهی بعضی‌ها به طرز عجیب و غریبی حرف دل و وجود تو رو می‌زنن که تو فقط باید بخونی و لایک بزنی و استارشون کنی. دوست داری بغل کنی اون نوشته رو. ببوسی و بذاری گوشه دل‌ت. این‌بار الهه چیزهایی نوشته و گفته که من فقط و فقط برای دل خودم تکه‌هایی‌ش رو بازنویسی می‌کنم این جا. باز هم تاکید می‌کنم فقط برای دل خودم.

.

. من به اون آسمون و خاک احتیاج دارم. من می‌خوام صبح که بیدار می‌شم اصلا نگران ترافیک باشم. می‌خوام همیشه بیست دقیقه زودتر برسونم خودم رو سر قرارهام از ترس ترافیک. می‌خوام ظهر زیر آفتاب بی‌حوصله‌ی خیابون انقلاب عرق بریزم.

.. می‌خوام غروب که شد صدای اذان بیاد توی همه خیابون‌ها. سر بالایی منتهی به پاساژ تندیس رو نفس نفس زنون بالا برم و هی شالم رو که افتاده بکشم روی سرم.

… زنگ بزنم به مامان بابا بگم شب شام بیاید خونه‌ام./ من یه آدمم که این همه آرزوی برای شما کوچیک و برای خودم دست نیافتنی دارم. بابای من تا حالا توی خونه‌ی من نبوده، دست پخت من رو نخورده. این واسه شما مهم نیست. واسه من درده. خیلی درده.

..

مرده شور هرچی درس و پیشرفت رو ببرن که بخواد من رو از لذت‌های کوچیک زندگی‌م دور کنه. مگه من می‌دونم چند سال زندگی می‌کنم یا اصلا سالم‌م. اصلا مگه شما می‌دونی؟

نظرات بسته است