نیازی به چشم‌بند نیست

۲۳ آذر ۱۳۸۸

بعضی از کاراکترها, نواها, سکانس‌ها و دیالوگ‌ها هستن که تا ابدالدهر می‌مانند توی گوش من. جلوی چشمان‌م آویزان می‌مانند و به طور خلاصه در وجود من ته نشین می‌شوند. لحظاتی هم توانایی خاصی دارم در ترسیم آن‌ها برای دیگران. می‌دانم هم زجرآور است اکثر اوقات برای آدم‌های غیر از جنس خودم. شاید هم نشانه روانی بودن‌م  باشد برای‌شان اما چه اهمیتی دارد؟

فتاحی بود در مدار صفر درجه. یادت است؟ همیشه یک داغ بزرگ و تپل و مکعبی شکل بر روی دل من است. همه دردها و بغض‌هایش و عاشقانه‌هایش را ته نشین دارم توی وجودم. دیروز به کسی می‌گفتم که خوب شد ندیدی سریال را. وقتی این نوا و فقط این نوا که مال موقع تیرباران‌ش است این‌چنین خراب‌ت می‌کند. این نوا اما خراب خوبی می‌کند. خراب و داغان بد نمی‌شوی. دردش شیرین است. حس غصه دل‌پذیری دارد.

نظرات بسته است