تو غبارا گم شد
۲۹ آذر ۱۳۸۸
رییس جمهورم در دفتر ریاست جمهوری نیست. رسانه نداره. مرجع تقلیدم رفته. کشورم, خاکم بر باد رفته. مثل چوب خشک شده نشستم نگاه میکنم که چه شکلی داریم ذره ذره بزرگها رو از دست میدیم. به بالا هم نگاه نمیکنم اصلا. با خدا حرفی نزدم. نمیزنم هم تا چند ساعتی. همه چیز قاطی شده. واقعا ظالم سالم و تف تو دل ما انگار. بعد آقای توسلی از رفتن آقای منتظری تا عمق وجودم سوختم و نا ندارم. انگار برف سنگینی اومده دیشب. همه ما لای برفها دفن شدیم و آقای منتظری توی غبار و مه گم شد. تمام شد. سر خطی هم وجود نداره دیگه که نقطهای بذارم به امیدش. پس همینطور اسیر دست باد و بوران میمونم




