.
اون شب آسمون تقریبا خیلی ابر داشت. از پشت پنجره اتاقم برای دیدن ماه باید یک کمی سرم رو بالا میگرفتم و چشمهام رو متمایل به راست میکردم. بارون قطع شده بود. ماه که فکر نکنم حرکت میکرد. ابرها هی با ناز و ادا جلوش مانور میدادن. علیرضا قربانی هم توی گوش من یک بند میخوند. من هم وا داده بودم به خودم. اجازه داده بودم به هر چیزی فکر کنم. بد هم نبود. به اطمینان هم رسیدم حتی. الان انگار حالیم شده. به یک سری آدم خاص هم فکر کردم. امپیتری هم سنگ تموم گذاشته بود. رندوموار چیزهایی پخش میکرد که نفسی باقی نمیذاشت. کم نیاوردم اما. تا خود شش صبح. یک پا پشت پنجره مثل میخ وایسادم. الان اما نشستم روی صندلی. زل زدم به اینجا. چیزی هم توی گوشم نیست. صدا رو پخش کردم توی خونه. دائما به خودم میگم: دلت دریا نیست دختر. دریاست؟ اگر بود که این ندیدنهای ساده پر درد رو نمیدیدی. بلد بودی نیشخند بزنی. پشتپا بزنی. دیدن و شعور به خرج دادن برای اونها سخت بود. برای تو چی؟ شعور عذاب ندادن خودت رو داشته باش. داری؟ میتونی؟ بُریدن رو تمرین کن. زود و سریع.
.
بُریدن کار تمرین برداری نیست. هنر میخواد که یک آن بری. من رفتم. فکر میکنم البته. هنرمند نیستم. اصلا و بی هیچ چون و چرایی اما فکر میکنم دلم از خیلیها بریده شده. مغزم از سنجاق شدن منفوریات ریز عدهای مثل تابلوی اعلانات مدرسه پر سوراخهای ریز کنار هم شده. باید تلاش کنم. باید زور بزنم تا به کل از یادم برن. پاک. محو نه. پاک بشن. اما مگه به همین آسونیهاست. شما هم اگر اینجا رو دیدی و خوندی زیاد تلاش نکن چیزی از نوشته من و حرفم بفهمی. بعله, خود شما…




