دُنت ترای تو فیکس می

۷ اسفند ۱۳۸۸

عاشق اون صحنه‌ها, همون‌جا که فهمید کشتن. دیگه نیست. دیگه نفس نمی‌کشه. وقتی پشت‌ش رو کرد و آروم آروم دوید. وقتی از شدت بهت و ناراحتی صندلی‎‌ رو خُرد کرد. وقتی سرش رو گرفت میون دو تا دست‌هاش و هوار کشید. من دیدم که اشک‌هاش پرت می‌شن این سمت و اون سمت. خوشحال‌م که کسی اون‌جا نبود که بهش بگه خدا صبرت بده. طاقت بیار و باقی مزخرفات. خودش با زجر خودش کنار اومد. غم‌ش خزید توی تن‌ش. دوباره با داغ دل‌ش قد راست کرد.

.

ناامیدی همیشه‌م رو به همه امیدهای الکی و طلب‌های صبر و خوش‌بینی‌هاتون ترجیح می‌دم. تنهام می‌ذارین؟

نظرات بسته است