فقط با تو, فاطمه

~ ۲۹ تیر ۱۳۸۹

فاطمه, فاطمه عزیز

با تو حرف بزنم بهتره. اگه روی صحبت‌م تو باشی من آروم‌ترم… یادم نمیاد تا حالا برات نامه نوشته باشم. چرا, چرا… چندتا وصیت‌نامه نوشتم. وصیت نوشتن ساده‌تره. تو وصیت لازم نبود دلیل بیارم ولی حالا نوشتن سخت‌ه. مخصوصا اگه زیر نور چراغ گردون قرمز باشی… فردا روز سختی‌ه. خیلی سخت. معلوم نیست چی می‌شه. می‌تونم حدس بزنم که اون‌ها از من نمی‌گذرن. بعید می‌دونم سالم از دست‌شون در برم… وقتی یاد فردا می‌افتم نمی‌تونم فکرم رو جمع کنم. اون‌قدر وقت ندارم که حاشیه برم. باید به تو چرا اومدیم, چرا گرفتیم, چرا موندیم. اصلا چی می‌خوام؟

فاطمه, فاطمه

من چه خوش‌خیالم که فکر می‌کنم  این چند ورق به دست‌ت می‌رسه. من هم جای این‌ها بودم همین کاری رو می‌کردم که این‌ها کردن.  من به این کارشون یه ذره هم ایراد نمی‌گیرم. منتها خدا کنه اینام من رو بفهمن. انتظار ندارم به من حق بدن. فقط کافی‌ه من رو بفهمن. مجبورم اگه حمله کنن جواب بدم. اگه زخم بندازن, زخم بندازم.

خدایا

تو رو به جان فاطمه کمک‌م کن. کمک‌م کن زبون‌م گره نخوره تا بتونم دلایل‌م رو بگم. تفسیرش باشه با اهل‌ش…

.

روزی چندبار موزیک آژانس شیشه‌ای رو گوش ندادی و نمی‌دی این پست رو نخون. نمی‌شینه به مغزت. حس‌ش نمی‌کنی. مسخره‌ای بیش نیست برات.

لینک مستقیم | تمجیدی جات - دیدگاه‌ها خاموش

~ ۲۷ تیر ۱۳۸۹

نشسته بود لبه تخت. پشت‌م بهش بود. با روسری‌م ور می‌رفت‌م جلوی آینه. حرف می‌زدیم. از همون حرف‌های یواشکی بین خودمون. اون نه خواهرم, نه دخترخاله‌م و نه دوستم‌ه. دقیقا نفس من بوده هست. مثل اون یکی. ما سه‌تا تفنگدار جنگ‌جو توی دل‌هامون برای هم می‌میریم. همین‌جور من می‌گفتم و اون. حرفامون رو فقط خودمون سه‌تا می‌فهمیم. یهو دست‌ش رو گذاشت روی پیشونی‌ش گفت این‌جا باید سفید باشه. نگا‌ه‌ش کردم. روزه برده بودش. گفت‌م آره. باید سفید یخچالی باشه. خندید و بعد بازم ادامه دادیم.

همین الان یه‌دونه از شیرینی‌های فسقلی سوگل رو که برام خریده بود رو خوردم. نوش ‌جون‌م. عکس‌‌شون هم جلوم بازه. سه‌تایی روی همون تخت نشستیم داریم می‌خندیم. پیشونی هر سه‌تامون هم روشن‌ه,  من دارم روشن می‌بینم‌ش. تا وقتی که مثل زنجیر بهم وصل شدیم و جدا نمی‌شیم.

.

تا حالا دل‌تون برا صدای خنده کسی تنگ شده؟

لینک مستقیم | گنجیشک دلم می زنه پَرک - دیدگاه‌ها خاموش

کنعان

~ ۱۶ تیر ۱۳۸۹

یک صبح خیلی زود مه آلود باشه توی زمستون. توی ماشین باشیم توی جاده شمال. سرم رو گذاشته باشم کنار پنجره ماشین. از پنجره ماشین یه باد سردی بخوره به صورت‌م. هی بریم توی تونل و بیایم بیرون. اشاپ بلند قلاب‌بافی مامان رو هم پیچیده باشم دور خودم. صدای پیانو بیاد مداوم. تو فکر کنی که من خواب‌م. از جاده‌ها بگذریم و بریم. تک ماشین توی جاده ما باشیم. وقتی که رسیدیم. آروم شونه‌م رو تکون بدی و بگی: بیدار شو.

دل‌م خیلی می‌خواد. این صحنه رو واقعی می‌کنی برام؟

لینک مستقیم | اراجیف خاص‌گونه، گنجیشک دلم می زنه پَرک - دیدگاه‌ها خاموش

روشن

~ ۱۲ تیر ۱۳۸۹

خوش‌م میاد ازش. نه به‌خاطر این‌که نسبت داره با من. یه‌جور خوبی‌ه روحیه‌ش. حداقل من این‌طور فهمیدم. ظاهر‌ش اصلا عوض نمی‌شه. می‌خنده. می‌خنده. به قول خودش ” هو ادونچر وید می”. بعدش هم صدای خنده‌ش. سایز ادونچرها هم گاهی اصلا قابل گفتن نیست البته اما به خیال‌ش.هیچ‌وقت نتونسته من رو نخندونه. حتی موقع گریه‌هام. اصن نمی‌خوام بفهمون‌م این منظور کج و کوله‌م رو به تو. نمی‌دونم اسم‌ش صبور یا خون‌سرد یا دل‌گنده. اما هر چی هست اون دارت‌ش. همیشه این‌جوری که باشی برا بقیه همیشه خوبی. خوش‌ به حال‌ش. و به قول فلان: خوشا آن دل که دل دارش تو باشی, تو باشی ,,,

اصلا همین تفاوت عجیب من و اون‌ه که بودن‌هامون رو غیر تکراری و رخوت‌آور نمی‌کنه. از آدم‌های مثل هم که از هم اطاعت می‌کنن بدم میاد. فرق داشتن‌های خوب, خوب‌ن اما حیف شعور آدمیزادهای کمی به این موضوع می‌رسیده و می‌رسه.

لینک مستقیم | اراجیف خاص‌گونه - دیدگاه‌ها خاموش

پس چرا؟

~ ۷ تیر ۱۳۸۹

یه عالمه نوشته بودم. جای همین‌ی که الان داری می‌خونی. نوشتم, ویرایش کردم, خوندم و بعدش با یه سرعت کمی پاک کردم. وقتی نبودن رو به بودن ترجیح دادم پس چرا تعجب کنم؟

لینک مستقیم | اراجیف خاص‌گونه، دیوارها قد کشیده‌اند - دیدگاه‌ها خاموش

از شهر بی‌طلوع تبهکار خسته‌ام*

~ ۲۹ خرداد ۱۳۸۹

در مقابل این همه شرافت‌شان لال شوی بهتر است. این همه شرافت را آخر از کجا آورده‌اند؟ کجا؟

* اندیشه فولادوند

لینک مستقیم | در ازای زندگی - دیدگاه‌ها خاموش